تبليغاتX
دختر ایرونی
  دختر ایرونی
من دختر ایرانی مسلمانم
 


دعا برای تعجیل ظهور امام زمان (ع) :
اَللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِداً وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَكَ طَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خودرا مجبور به پیشرفت کنید
پست شماره: 114

ژاپنی ها عاشق ماهی تازه هستند. اما آب های اطراف ژاپن سال هاست که ماهی تازه ندارد. بنابر این برای غذا رساندن به جمعیت ژاپن قایق های ماهی گیری، بزرگتر شدند و مسافت های دورتری را پیمودند. ماهیگیران هر چه مسافت طولانی تری را طی می کردند به همان میزان آوردن ماهی تازه بیشتر طول می کشید. 

 

موفقيت


اگر بازگشت بیش از چند روز طول می کشید ماهی ها، دیگر تازه نبودند و ژاپنی ها مزه این ماهی را دوست نداشتند.
برای حل این مسئله،شرکت های ماهیگیری فریزرهایی در قایق هایشان تعبیه کردند.   آن ها ماهی ها را می گرفتند آن ها را روی دریا منجمد می کردند.  فریزرها این امکان را برای قایق ها و ماهی گیران ایجاد کردند که دورتر بروند و مدت زمان طولانی تری را روی آب بمانند.

اما ژاپنی ها مزه ماهی تازه و منجمد را متوجه می شدند و مزه ماهی یخ زده را دوست نداشتند. بنابر این شرکت های ماهیگیری مخزن هایی را در قایق ها کار گذاشتند و ماهی را در مخازن آب نگهداری می کردند. ماهی ها پس از کمی تقلا آرام می شدند و حرکت نمی کردند. آنها خسته و بی رمق ، اما زنده بودند.

موفقيت


 متاسفانه ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به  ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند. زیرا ماهی ها روزها حرکت نکرده و مزه ماهی تازه را از دست داده بودند.
 
 
 باز ژاپنی ها مزه ماهی تازه را نسبت به ماهی بی حال و تنبل ترجیح می دادند.  پس شرکت های ماهیگیری به گونه ای باید این مسئله را حل می کردند.
 
 آنها چطور  می توانستند ماهی تازه بگیرند؟

  اگر شما مشاور صنایع ماهیگیری بودید ، چه پیشنهادی می دادید؟

  پول زیاد

 به محض اینکه شما به اهدافتان می رسید مثلاً «یافتن یک همراه فوق العاده خوب ، تأسیس یک شرکت موفق ، پرداخت بدهی هایتان یا هر چیز دیگر»


 ممکن است شور و احساساتتان را از دست بدهید و دیگر به سخت کار کردن تمایل نداشته باشید ، لذا سست می شوید.
 

شما همین موضوع را در مورد برندگان بخت آزمائی که پولشان را به راحتی از دست می دهند، کسانی که ثروت زیادی برایشان به ارث می رسد و هرگز موفق نمی شوند و ملاکین و اجاره داران خسته ای که تسلیم مواد مخدر شده اند، شنیده و تجربه کرده اید.


این مسئله را رون هوبارد در اوایل سال های ۱۹۵۰دریافت:

" بشر تنها در مواجه با محیط چالش انگیز به صورت غریبی پیشرفت می کند "


  منافع و مزیتهای رقابت

  شما هر چه با هوش تر، مصرتر و با کفایت تر باشید از حل یک مسئله بیشتر لذت می برید. اگر به اندازه کافی مبارزه کنید و اگر به طور پیوسته در چالش ها پیروز شوید ، خوشبخت و خوشحال خواهید بود. 

موفقيت

 

چطور ژاپنی ها ماهی ها را تازه نگه می دارند؟

  برای نگه داشتن ماهی تازه شرکت های ماهیگیری ژاپن هنوز هم از مخازن نگهداری ماهی در قایق ها استفاده می کنند اما حالا آن ها یک کوسه کوچک به داخل هر مخزن می اندازند.
 
کوسه جندتایی ماهی می خورد اما بیشتر ماهی ها با وضعیتی بسیار سر زنده به مقصد می رسند. زیرا ماهی ها تلاش کردند.

موفقيت


 توصیه :

-  به جای دوری جستن از مشکلات به میان آن ها شیرجه بزنید .
- از بازی لذت ببرید.

- اگر مشکلات و تلاش هایتان بیش از حد بزرگ و بیشمار هستند تسلیم نشوید ، ضعف شما را خسته می کند به جای آن مشکل را تشخیص دهید .
-
عزم بیشتر و دانش بیشتر داشته و کمک بیشتری دریافت کنید.
-
اگر به اهدافتان دست یافتید ، اهداف بزرگتری را برای خود تعیین کنید .
-
زمانی که نیازهای خود و خانواده تان را برطرف کردید برای حل اهداف گروه ، جامعه و حتی نوع بشر اقدام کنید .
-
پس از کسب موفقیت آرام نگیرید ، شما مهارتهایی را دارید که می توانید با آن تغییرات و تفاوتهایی را در دنیا ایجاد کنید .
-
در مخزن زندگیتان کوسه ای بیندازید و ببینید که واقعاً چقدر می توانید دورتر بروید شنا کنید.

 



+ | نوشته شده در: چهارشنبه 1388/09/04 توسط: nainy |

عید قربان
پست شماره: 113

عید قُربان (در عربی: عيد الأضحی) یکی از روزهای فرخنده در تقویم اسلامی است.

روز دهم ماه قمری ذی الحجه، مصادف با عید قربان از گرامیترین عیدهای مسلمانان است که به یاد ابراهیم و فرزندش اسماعیل، توسط بسیاری از مسلمانان جشن گرفته می‌شود.

عید قربان که از جمله تعطیلات رسمی مسلمانان است، از یک تا چهار روز جشن گرفته می‌شود و در طی آن مردم با پوشیدن بهترین پوشاک خود، پس از انجام عبادات، به دید و بازدید و جشن و سرور می‌پردازند.

البته برگزار کردن مراسم قربانی در این عید بر همه واجب نیست و تنها بر زائران کعبه در مراسم حج واجب است، اما بسیاری از مسلمانان در سراسر جهان در این روز، گوسفند، گاو یا شتری را قربانی کرده و گوشت آنرا بین همسایگان و مستمندان تقسیم می‌کنند.

حاجیان در این روز پس از به پایان رساندن مناسک حج، حیوانی را ذبح می‏کنند و پس از قربانی آنچه بر آنان در حال احرام، حرام شده‏ بود - مانند نگاه کردن در آینه، گرفتن ناخن و شانه زدن مو -، حلال می‏گردد و با توجه به اینکه حج، یکی از عبادتهای بسیار مهم در اسلام است، توانایی به انجام رساندن آن نیز برای هر مسلمانی بسیار شادی آور است، در نتیجه، روزی که پس از انجام وظایف‏ سنگین حج، به عنوان جایزه الهی و اتمام احرام پیش می‏آید را عید می‌دانند.

همچنین در روایت‏های مکرری نقل شده که در روز عید قربان، قربانی کنید تا گرسنگان و بیچارگان نیز به خوراک برسند.

 ریشه عید قربان

عيد قربان ريشه در دوران قبل از تاريخ بشر دارد. انسان اوليه که از فهم طبيعت عاجز است، برای به دست اوردن ترحم خدايان دست به قربانی کردن حيوانات و انسان ها ميزند. اين سنت در اسلام نيز پذيرفته شده است.

در روایات مختلف دینی آمده است که ابراهیم در سن بالا دارای فرزندی شد که او را اسماعیل نام نهاد و برایش بسیار عزیز و گرامی بود. اما مدتها بعد، هنگامی که اسماعیل به سنین نوجوانی رسیده بود، فرمان الهی چندین بار در خواب به ابراهیم نازل شد و بدون ذکر هیچ دلیلی به او دستور داده شد تا اسماعیل را قربانی کند.

او پس از کشمکشهای فراوان درونی، در نهایت با موافقت خالصانه فرزندش، به محل مورد نظر می‌روند و ابراهیم آماده سر بریدن فرزند محبوب خود می‌شود. اما به هنگام انجام قربانی اسماعیل خداوند که او را سربلند در امتحان می‌یابد، گوسفندی را برای انجام ذبح به نزد ابراهیم می‌فرستد.

این ایثار و عشق پیامبر به انجام فرمان خدا، فریضه‌ای برای حجاج می‌گردد تا در این روز قربانی کنند و از این طریق برای یتیمان و تهیدستان خوراکی فراهم سازند. دراین روز همچنین مستحب است که نماز عید قربان برپا گردد. نماز عید قربان باید در فاصله زمانی طلوع آفتاب روز عید تا ظهر خوانده شود و شامل دو رکعت است.

کرپن‌ها، همان روحانیان دین "مهر" بوده‌اند و به دلیل قربانی کردن "گاو" از سوی ایشان، واژهٔ "قربانی" نیز از همینان برگرفته شده



+ | نوشته شده در: دوشنبه 1388/09/02 توسط: nainy |

عذر خواهی
پست شماره: 112

باسلام و عرض ادب خدمت دوستانی که به این وبلاگ سر زدند و معترض  بعضی متنهای این وبلاگ بودند .

با کمال شرمندگی به عرض ایشان می رسانیم که ارسال این متنها  و تصاویر در مدت این چند ماه اخیر زیر نظر مدیره وبلاگ نبوده است و مجازی ارسال شده .

مدیریت وبلاگ قول می دهد که دیگر از اینگونه متنهای خارج از فرهنگ و آداب یک دختر ایرانی ( مثل متن من اگه خدا بودم) در این وبلاگ پست نشود.

امید است که پوزش این حقیر را قبول فرمایید.

 امیدوارم که خدای بزرگ و بخشنده من حقیر را بخاطر این بی حرمتی به بخشندگی و بزرگواری خود ببخشد و از اینکه کسانی هستند که تمامی این متنها را می خوانند و نظراتشان را به اینجانب ابلاغ می کنند بسیار متشکرم و خرسند از این همه توجه واقعا شرمنده هم از خدا هم از بنده خدا بخاطر این سهل انگاری.

با تشکر مدیره وبلاگ



+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/08/21 توسط: nainy |

نامگذاری در ایران/ پایتخت
پست شماره: 111

تغییر ذائقه تهرانیها در نامگذاری فرزندان دختر/ امیرحسین و فاطمه در صدر
نتایج یک بررسی از سوی سازمان ثبت احوال نشان می دهد ذائقه خانواده های پایتخت نشین در نامگذاری فرزندان دختر تغییر چشمگیری داشته است و نامهای ایرانی و غیرعربی توانسته اند رتبه های سوم تا هفتم از 10 نام محبوب سال 87 را به خود اختصاص دهند.

به گزارش خبرنگار مهر، نتایج این تحقیقات حاکی از آن است که در سال گذشته 3 هزار و 220 نوزاد از سوی خانواده هایشان " هستی " نامیده شده اند و این اسم سومین اسم پرطرفدار در میان دختران تهرانی است.

در این باره رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران با اشاره به اینکه نامهای ستایش، ریحانه و مبینا در میان 10 نام محبوب پایتخت نشینان رتبه چهارم تا ششم نامهای پرطرفدار در سال گذشته را به خود اختصاص داده اند به خبرنگار مهر گفت: سارینا، زینب، نازنین زهرا و محدثه نیز رتبه های هفتم تا دهم را در میان نام دختران کسب کرده اند.

با این همه بررسیها نشان می دهد که امیرحسین و فاطمه همچنان محبوبترین نامها در بین مردم تهران طی یک سال گذشته بوده اند. گرچه نامهای ترکیبی و نامهای ایرانی نیز توانسته اند جایگاه غیر منتظره و چشمگیری در میان خانواده های پایتخت نشین پیدا کنند.

در این باره رئیس سازمان ثبت احوال تهران گفت: سال 1387، 4 هزار و 519 نوزاد پسر امیر حسین و 6 هزار و 827 نوزاد دختر فاطمه نامیده شده اند. این در حالی است که نامهای ابوالفضل و فاطمه در سال 1386 رتبه اول را در میان نامها کسب کرده بودند.

افزایش اسمهای ترکیبی در میان پسران

سید احمد قشمی درباره 10 نام برتر در میان اسامی پسران گفت: بعد از امیرحسین، امیرعلی با 4 هزار و 366 مورد و ابوالفضل با 4 هزار و 282 دومین و سومین رتبه را در میان اسامی پسران کسب کرده اند.

به گفته قشمی در طول چند سال گذشته اسامی ترکیبی در میان پسران افزایش چشمگیری داشته است که این مورد در دهه قبل بی سابقه بوده است

احمد قشمی

رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران با بیان اینکه نام "علی" چهارمین رتبه را در میان اسامی پسران در سال گذشته کسب کرده است ادامه داد: امیرمحمد، مهدی، محمدمهدی، محمدرضا، علیرضا و محمد به ترتیب پنجمین تا دهمین رتبه را در میان اسامی پسران کسب کرده اند. به گفته این مقام مسئول در سازمان ثبت احوال در طول چند سال گذشته اسامی ترکیبی در میان پسران افزایش چشمگیری داشته است که این مورد در دهه قبل بی سابقه بوده است.

رئیس سازمان ثبت احوال استان تهران نام " زهرا " را دومین اسم پرطرفدار در میان نام زنان خواند و افزود: 4 هزار و 512 نوزاد دختر در سال گذشته به این نام مزین شده اند.

بر اساس اظهارات قشمی10 نام اولی که در سال 87 از سوی خانواده ها برای نوزادان پسر تهرانی انتخاب شده اند به ترتیب فراوانی عبارتند از: امیرحسین، امیرعلی، ابوالفضل، علی، امیرمحمد، مهدی، محمدمهدی، محمدرضا، علیرضا و بالاخره محمد.

همچنین  10 نام اولی که از سوی خانواده ها برای نوزادان دختر تهرانی انتخاب شده اند به ترتیب فراوانی عبارتند از: فاطمه، زهرا، هستی، ستایش، ریحانه، مبینا، سارینا،زینب، نازنین زهرا و بالاخره محدثه.


امانت داري و اخلاق مداري

استفاده از اين خبر فقط با ذکر منبع " خبرگزاري مهر " مجاز است.  



+ | نوشته شده در: یکشنبه 1388/08/10 توسط: nainy |

یک خاطره
پست شماره: 110

پروفسور محمود حسابی

آخر ساعت درس یك دانشجوی دوره دكترای نروژی ، سوالی مطرح كرد: استاد،شما كه از جهان سوم می آیید،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقیقه به آخر كلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم كه روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می كنم. به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است كه هر كس بخواهد مملكتش را آباد كند،خانه اش خراب می شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملكتش بكوشد.



+ | نوشته شده در: سه شنبه 1388/07/14 توسط: nainy |

مناجات
پست شماره: 109

خدايا،

سايباني از جنس اشك و نياز مي خواهم تا سجاده دلم را در آن بگسترانم و با دستان قنوتم از تو بخواهم كه بر   وجود   سردم نور نگاهت را بتاباني و گل هاي زيباي ايمان را باردگر در من تازه گرداني.

خدايا،

به من توفيق تلاش مقابل شكست،

صبر در نوميدي،

رفتن بي همراه،

كار بي پاداش،

فداكاري در سكوت،

دين بي دنيا،

ايمان بي ريا،

خوبي بي نمود،

عشق بي هوس،تنهایی در اندوه

و دوست داشتن بدون آنكه دوست بداند،

روزي كن...

و همواره با من بمان و تنهايم مگذار..

بگذار نخي به انگشتانم ببندم تا هرگز فراموشت نكنم كه آرامش دل تنها با یاد تو میسر است...

توفيقم ده كه بيش از طلب همدردي، همدردي كنم،

بيش از آنكه مرا بفهمند، ديگران را درك كنم،

بيش از آنكه دوستم بدارند، دوست بدارم.

زيرا در عطا كردن است كه مي ستانيم و در بخشيدن است كه بخشيده مي شويم و در مردن است كه حيات ابدي مي يابيم...

 



+ | نوشته شده در: سه شنبه 1388/07/14 توسط: nainy |

زن از دیدگاه..
پست شماره: 108

زن از ديدگاه دكتر علي
شريعتي
 
 


 
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند ... 
 
ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر ... 
 
مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي ...
 
 
براي ازدواجش در هر سني اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني ... 
 
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
 
 
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني ... 
 
او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ... 
 
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... 
 
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر ...
 
 
و هر روز او متولد ميشود؛ عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد ... 
 
و قرن هاست كه او عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بربادرفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد سينه اي را به ياد مي آورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند .... 
 
و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد ... 
 
و اين، رنج است.



+ | نوشته شده در: سه شنبه 1388/07/14 توسط: nainy |

ای عابر خسته
پست شماره: 107

سلام ای عابر خسته ، که می خونی تو این نامه

تو جای پای من نگذار ، که هرکی رفت پشیمانه




تو این راهی که میری رو ، سرانجامی نخواهی دید

دروغ باورت انگار ، که هرکس رفت تباهی دید



منو باور کن ای عاشق ، که عشق روی زمین بی جاست

خدا معشوق زیباییست ، که عشق واقعی اینجاست



همین قلبت همین خونه ، خدا پیش تو می مونه

نه میره لحظه ای حتی ، نه میشی زار و دیوونه



کدوم آدم لیاقت داشت ، که قلبت رو بدی دستش

تو رو می گیره از شادی ، غمو دور دلت بستش



نرو عابر که چپ میری ، که راهت سرد و تاریکه

نداره جا برا عشق ، که راهت تنگ و باریکه



اگر دنبال عشق هستی ، چشاتو وا کن ای عابر

ندی دل دست انسانی ، که در آتش نشی ظاهر



به دنبال خدا باشی ، تو عشق واقعی داری

سرت بالا پر از نوری ، نه محتاجی نه بیماری




پویا مجتهدی



+ | نوشته شده در: سه شنبه 1388/07/14 توسط: nainy |

ای عابر خسته
پست شماره: 106

سلام ای عابر خسته ، که می خونی تو این نامه

تو جای پای من نگذار ، که هرکی رفت پشیمانه




تو این راهی که میری رو ، سرانجامی نخواهی دید

دروغ باورت انگار ، که هرکس رفت تباهی دید



منو باور کن ای عاشق ، که عشق روی زمین بی جاست

خدا معشوق زیباییست ، که عشق واقعی اینجاست



همین قلبت همین خونه ، خدا پیش تو می مونه

نه میره لحظه ای حتی ، نه میشی زار و دیوونه



کدوم آدم لیاقت داشت ، که قلبت رو بدی دستش

تو رو می گیره از شادی ، غمو دور دلت بستش



نرو عابر که چپ میری ، که راهت سرد و تاریکه

نداره جا برا عشق ، که راهت تنگ و باریکه



اگر دنبال عشق هستی ، چشاتو وا کن ای عابر

ندی دل دست انسانی ، که در آتش نشی ظاهر



به دنبال خدا باشی ، تو عشق واقعی داری

سرت بالا پر از نوری ، نه محتاجی نه بیماری




پویا مجتهدی



+ | نوشته شده در: سه شنبه 1388/07/14 توسط: nainy |

از دکتر علی شریعتی
پست شماره: 105

بخوان و بخوان وبخوان مرتضي  كاظميان
 mortezakazemian(at)yahoo.com
 
 
این، توصیه‌ی علی شریعتی به فرزندش، احسان بود، كه: برای آنكه اسیر هیچ دیكتاتوری نشوی، بخوان و بخوان و بخوان! 

 عنصر اصلی سازنده‌ی تاریخ، آدمی است. و تجربه و زیست آدمی در این كره‌ی خاكی، چه بسیار كه
 مشابه و گاه به گونه‌ای باورنكردنی، همانند. چنین است كه هرچند هیچ زمان و مكانی تكرار نمی‌شود، و هیچ اتفاقی دو بار به‌وقوع نمی‌پیوندد، اما فراوان است شمار رخدادهایی كه به‌گونه‌ای بس غریب، همسان می‌نمایند. و از اینرو، «خواندن» تاریخ یعنی شریك شدن در تجربه‌های بسیار دور، اما چه بسا بسیار نزدیك. از همین‌ روست که امام علی ‌بن ابی‌طالب در نامه‌ی مشهورش به امام حسن، تصریح می‌كند: "اخبار گذشتگان را بر دل خود عرضه  كن، و از  آنچه بر سر پیشینیان رفته آگاهش ساز، و بر آنچه كرده‌اند نظر كن." 
این روزها، به "بهانه"‌ای كتاب مشهور الكساندر سولژنیتسین، ناراضی مشهور مسكو را مرور می‌كردم: "مجمع الجزایر گولاك". سولژنیتسین كه رنج‌های غریب و فشارهای غیرانسانی ودردناكی را در دوره‌ی استالین تحمل كرده، در این كتاب از تجربیات خود می‌گوید. او در توضیح شرایط ناگوار دوران خود می‌نویسد: "سال‌ها و دهه‌ها، هرچه بوده باشد، غرض از بازجویی‌ها...

 می‌توان گفت كه هرگز كشف حقیقت نبود، كه همیشه محدود و منحصر به عملی محتوم و مهوع بود: گرفتن و بردن كسی بود كه تا اندكی پیش از آن آزاد بود؛ گاهی غرور و فخر داشت و  همیشه
  ناآماده بود...

 خم كردن گردنش بود و كشان كشان بردنش...

 مهلتی كه به بازجویی داده ‌می‌شد، به منظور كشف جرم نبود كه 95 درصد برای خستن متهم، برای فرسودن متهم، برای از پا درآوردن متهم، و برای ازمیان بردن تاب و توان متهم بود؛ برای این بود كه كاری صورت بگیرد كه متهم از خدا بخواهد كه سرش از تن جدا شود، به شرط آنكه كارش هرچه زودتر یك‌سره شود... بازجو مغزش را در این راه خسته نمی‌كند كه ببیند چه جرمی از شما سر زده است؛ پشت سر
 هم نعره می‌زند: "زود باش بنال! خودت بسیار خوب می‌دانی چه كرده‌ای!"...

 قرون وسطای ساده‌دل و زودباور، برای گرفتن اقرارهایی كه  می‌خواست به روش‌هایی تاثربار و دیدنی: سه‌پایه‌ی شكنجه، چرخ، تخت میخی، آتش ذغال و چیزهای دیگر توسل می‌جست؛ به‌عكس، در قرن بیستم، در سایه‌ی پیشرفت‌های پزشكی و تجربه‌ی گسترده و اهمال‌ناپذیر در زمینه‌ی زندان،
 دریافته شد كه فراهم‌آوری چنین وسایل نیرومندی زائد است... و گذشته از این، آشكارا وضع دیگری هم در میان بود...

انسان‌ها را به موجب طرح و برنامه‌ای شكنجه می‌دادند... یگانه چیزی كه از بازجویان خواسته می‌شد این بود كه هر دایره‌ی بازجویی در موعد معین، تعداد معینی "بره" كه به همه چیز اقرار كرده باشند، برای
 دادگاه فراهم بیاورد...
  به این سبب است كه به استثناء وسل به حربه‌ی "بی‌خواب نگه داشتن"، وحدت همه سویه‌ای در
 روش دوایر مختلف مناطق و روش‌های بازجویان گوناگون نمی‌بینیم. با این همه، وجه اشتراكی در میان بود، و آن رجحانی بود كه به وسایل به اصطلاح "نرم" و آرام داده می‌شد... برخی از ساده‌ترین روش‌ها باعث درهم شكستن اراده و شخصیت زندانی می‌شود و هیچ اثری هم بر تن وی به‌جای نمی‌گذارد...
 روش‌هایی كه بر پایه‌ی روان‌شناسی استوار شده است. این روش‌ها در بره‌هایی كه هرگز آماده‌ی رنج‌ها و دردهای زندان نشده‌اند، تاثیری شگفت و حتی ویرانگر دارد و حتی برای  زندانیانی هم كه اعتقادهایی
 دارند، تحمل این رنج‌ها و دردها آسان نیست..." 

 خواندن (و خواندن تاریخ) تنها درد و رنج و اندوه و ترس نمی‌آفریند. خواندن تاریخ موجد امید و شادمانی نیز می‌شود. امید به بی‌حاصلی "فشارها". و شادمانی ناشی از پایان یافتن "سركوب"های هرچند خشن و گسترده. بر سركوب‌های غیرانسانی دوران استالین، سرانجام مهر خاتمت خورد. آن دستگاه‌های عریض و طویل بازجویی و فشار و اعتراف‌گیری، رسوا شدند. و ناراضیان و منتقدان به حاشیه رفته‌ای چون
 سولژنیتسین، قدر دیدند و از انزوا بدر آمدند. و ... 

 خواندن (خواندن تاریخ) تنها برای شهروندان معمولی مفید نیست.
 صاحبان قدرت نیز نیازمند مطالعه‌ی تاریخ‌اند، و چه بسا نیاز آنان، به سبب مسئولیتی كه برعهده دارند، بسی بیش از افراد عادی. صاحبان قدرت با نیم‌نگاهی به تاریخ، به بی‌حاصلی فشارهای غیرانسانی پی می‌برند. راز ماندگاری و علل افول و سقوط نظام‌های سیاسی را می‌توان به‌ سهولت از دل کتاب‌های تاریخ کشف کرد و مورد بررسی عالمانه قرار داد و تجربه اندوخت. قوی‌ترین و قدرتمندترین دستگاه‌های امنیتی و سركوب و ارعاب در اتحاد جماهیر شوروی، به وزیدن "نسیمی"، "دود  شد و  به هوا رفت." در آن سو، تداوم لیبرالیسم و سرمایه‌داری در غرب اگر هزار علت داشته باشد، یكی‌اش ـ بی‌شك ـ پندآموزی از همین تاریخ و تجارب بشری ـ و حتی آموزه‌های جریان‌های چپ ـ است. بخش غالب اروپای قرن بیستم، تجربه‌ی قرون وسطا را "خواند" و خاتمه داد.

 و دولت‌های تمامیت‌خواه و خودكامگان در جوامع در حال توسعه، همچنان با "خواندن" و عبرت‌آموزی قهرند. قهر آنان، و پیآمدهایش، با خود ایشان؛ شهروندان جوامع در حال توسعه، ناگزیرند كه تا اطلاع انوی، بخوانند و بخوانند و بخوانند.



+ | نوشته شده در: دوشنبه 1388/06/23 توسط: nainy |

رکاب بزن
پست شماره: 104


 زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه دست از ركاب زدن بردارد.
 
اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك خدا  كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه سوارى در یك جاده ناهموار!
 


 اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب مى‌زد. 
آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را مى‌دانستم، اما ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه كوتاه‌ترین فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم. 
 
یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب مى‌زدم. 
 
حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق،هیجان عجیبى داشت.  
او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و از این گذشته ي‌توانست با حداكثر سرعت براند،   او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 
گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد مى‌كنم. 
 
بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از ماجراهاى رنگارنگ شدم.
 هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت. 
 
او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.
 
هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.
 
و ما باز رفتیم و رفتیم..  
حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى هستند. خیلى سنگین‌اند!» 
و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند، دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك شده بود. 
او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود. 
 
او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند.. 
 
من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب بزنم.. 
 
این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى چشم‌هایم را مى‌بستم، سیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.  
هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند و فقط مى‌گوید،  
«ركاب بزن....» 



+ | نوشته شده در: دوشنبه 1388/06/23 توسط: nainy |

سلف سرویس
پست شماره: 103

 سلف سرويس
 
 
داستاني در مورد اولين ديدار «امت فاکس»، نويسندهو فيلسوف معاصر، ازرستوران سلفسرويس؛ هنگامي که براي نخستين باربه آمريکا رفت.وي که تا آنزمان، هرگز به چنين رستوراني نرفته بود
 در گوشه اي به انتظار نشست.با اين نيت که از او پذيرايي شود.اما هرچه لحظات بيشتري سپري مي
 شد ناشکيبايي او از اينکه مي ديد پيشخدمتها کوچکترين توجهي به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اينکه مشاهده مي کرد کساني پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب هاي پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند. وي با ناراحتي به مردي که بر سر ميز مجاور نشسته بود،نزديک شد و گفت:«من
 حدود بيست دقيقه است که در اينجا نشسته ام بدون آنکه کسي کوچکترين توجهي به من نشان دهد. حالا مي بينم شما که پنج دقيقه پيش وارد شديد با بشقابي پر از غذا در مقابلتان اينجا نشسته ايد!موضوع چيست؟مردم اين کشور چگونه پذيرايي مي شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولي اينجا سلف سرويس است.» سپس به قسمت انتهايي رستوران جايي که غذاها به مقدار فراوان چيده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا برويد، يک سيني برداريد و هر چه مي خواهيد، انتخاب کنيد،پول آن را بپردازيد،بعد اينجا بنشينيد و آن را ميل کنيد!»  
    
امت فاکس، که قدري احساس حماقت مي کرد، دستورات مرد را پي گرفت.اما وقتي غذا را روي ميز گذاشت ناگهان به ذهنش رسيد که زندگي هم در حکم سلف سرويس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعيتها،شاديها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد.. در حالي که اغلب ما بي حرکت به صندلي خود چسبيده ايم و آن چنان محو اين هستيم که ديگران در بشقاب خود چه دارند و چار شگفتي شده ايم که چرا او سهم بيشتري دارد؟که هرگز به ذهنمان نمي رسد خيلي ساده از جاي خود
 برخيزيم و ببينيم چه چيزهايي فراهم است،سپس آنچه مي خواهيم،برگزينيم 
 
 
 
 
 
از کتاب: شما عظيم تر از آني هستيد که مي انديشيد 
مسعود لعلي



+ | نوشته شده در: دوشنبه 1388/06/23 توسط: nainy |

امیرکبیر گریست
پست شماره: 101

امیرکبیر گریست
سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان ام يرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود
هنگامى که خبر رسيد نج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجع مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند
روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نج ت بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم. اميرکبير د=D 8ت در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز
  چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...
در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست
امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.
ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند
امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين =D 9ردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند
روحش شاد
 


+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/05/08 توسط: nainy |

سرخس و بامبو
پست شماره: 100

سرخس و بامبو

روزی تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم ‏را، دوستانم را، زندگي ام را!

به جنگلی رفتم تا برای آخرين بار با خدا ‏صحبت كنم. به خدا گفتم: آيا می‏ توانی دليلی برای ادامه زندگی برايم بياوری؟

و جواب ‏او مرا شگفت زده كرد.

او گفت : آيا درخت سرخس و بامبو را می بينی؟

پاسخ دادم : بلی.

 

فرمود: ‏هنگامی كه درخت بامبو و سرخس راآفريدم، به خوبی ازآنها مراقبت نمودم. به آنها نور ‏و غذای كافی دادم. دير زمانی نپاييد كه سرخس سر از خاك برآورد و تمام زمين را فرا ‏گرفت اما از بامبو خبری نبود. من از او قطع اميد نكردم. در دومين سال سرخسها بيشتر ‏رشد كردند و زيبايی خيره كننده ای به زمين بخشيدند اما همچنان از بامبوها خبری نبود. ‏من بامبوها را رها نكردم.. در سالهای سوم و چهارم نيز بامبوها رشد نكردند. اما من ‏باز از آنها قطع اميد نكردم. در سال پنجم جوانه كوچكی از بامبو نمايان شد. در ‏مقايسه با سرخس كوچك و كوتاه بود اما با گذشت 6 ماه ارتفاع آن به بيش از 100 فوت ‏رسيد. 5 سال طول كشيده بود تا ريشه ‏های بامبو به اندازه كافی قوی شوند. ريشه هايی ‏كه بامبو را قوی می‏ ساختند و آنچه را برای زندگی به آن نياز داشت را فراهم می ‏كرد.

‏خداوند در ادامه فرمود: آيا می‏ دانی در تمامی اين سالها كه تو درگير مبارزه با ‏سختيها و مشكلات بودی در حقيقت ريشه هايت را مستحكم می ‏ساختی. من در تمامی اين مدت ‏تو را رها نكردم همانگونه كه بامبوها را رها نكردم.
‏هرگز خودت را با ديگران ‏مقايسه نكن. بامبو و سرخس دو گياه متفاوتند اما هر دو به زيبايی جنگل كمك می كنن. ‏زمان تو نيز فرا خواهد رسيد تو نيز رشد می ‏ كنی و قد می كشی!
‏از او پرسيدم : من ‏چقدر قد مي‏ كشم.
‏در پاسخ از من پرسيد: بامبو چقدر رشد می كند؟ 
جواب دادم: هر ‏چقدر كه بتواند.

 

‏گفت: تو نيز بايد رشد كنی و قد بكشی، هر اندازه كه ‏بتوانی



+ | نوشته شده در: یکشنبه 1388/04/28 توسط: nainy |

زندگی
پست شماره: 99

 زندگي 

زندگي خداست و شعر و مهر و عشق  و بوسه و آغوش و آهنگ و شور و سوز و
 ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و  چشم و كام و حال و رود و جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و  صاف و شراب و خواب و نوش و شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل  آويز و طراوت و زيبا و لبخند و در آخر زندگي زندگي است 
اگر زندگي خدا نيست پس  چرا فقط خدا هست؟
 اگر زندگي شعر نيست پس چرا هوهوي بادش ياهوي رند خرابات است؟ 
 
اگر زندگي مهر نيست پس چرا كبوتر با كبوتر باز با باز كند پرواز؟
 اگر زندگي  عشق نيست پس چرا ستاره ها باز چشمك مي زنند؟
 اگر زندگي بوسه نيست پس چرا زاغان  مرغان عشق نشدند؟ 
اگر زندگي آغوش نيست پس چرا نسيم در تن برگ اين گونه مي  پيچد؟
 اگر زندگي آهنگ نيست پس چرا صداي جغد و كلاغش نواي پائيز و خرابه  دارد؟
 اگر زندگي شور نيست پس چرا شبهايش اينقدر پر درد و حال است؟
 اگر زندگي سوز نيست پس چرا شمع بايد بسوز و بسازد و بگريد و بخندد؟
 اگر زندگي ناز نيست پس  چرا مَهْوشاني كه هَوي مهتابند اينقدر كرشمه دارند؟
 اگر زندگي ساز نيست پس چرا  همه آهنگ ماندن را خوب مي نوازند؟
 اگر زندگي بهار نيست پس چرا صداي پرندگان را  در برگ ريز خزان هم مي شود شنيد؟
 اگر زندگي آبي نيست پس چرا چشم ماه رخان، رنگ  دريا و آسمان دارد؟
 اگر زندگي ساده نيست پس چرا همه در خواب اينقدر بي  نقشند؟
 اگر زندگي رقص نيست پس چرا پروانه ها تنها فصل عمر را مي رقصند؟
 اگر  زندگي صبح نيست پس چرا هر طلوع زندگي آغاز مي شود؟
 اگر زندگي چشم نيست پس چرا  نور اينقدر مي رقصد؟
 اگر زندگي كام نيست پس چرا عسل اينقدر شيرين است؟
 اگر  زندگي حال نيست پس چرا غروب اصلا خواستني نيست؟
 اگر زندگي رود نيست پس چرا فصلِ  خشك، بهار كركس است؟
 اگر زندگي جوي نيست پس چرا زمزمه اش اينقدر شنيدني  است؟
 اگر زندگي گل نيست پس چرا اشكِ گل، آئين عزا است؟
 اگر زندگي رنگ نيست پس  چرا خاكستري، تنها، رنگ خاكستر است؟
 اگر زندگي مست نيست پس چرا اينقدر پاسبان بر  هر كوي و برزن است؟
 اگر زندگي اشك نيست پس چرا آسمان كه مي گريد زمين مي  خندد؟
 اگر زندگي صفا نيست پس چرا بي صفا زندگي نيست؟

 اگر زندگي لرز نيست پس  چرا اينقدر ماه در بركه مي لرزد؟
 اگر زندگي خوب نيست پس چرا خفاشها تنها در  غارند؟
 اگر زندگي زنده نيست پس چرا بوته رز هميشه گل مي كند؟
 اگر زندگي صاف  نيست پس چرا گورستانش مه آلود است؟
 اگر زندگي شراب نيست پس چرا اين همه مست،  زنده اند؟
 اگر زندگي خواب نيست پس چرا مرگ، مردمان را بيدار مي كند؟
 اگر  زندگي نوش نيست پس چرا نيش اينقدر سوز دارد؟
 اگر زندگي شاد نيست پس چرا حيوان  نمي خندد؟
 اگر زندگي گنج نيست پس چرا مردن اينقدر سخت است؟
 اگر زندگي نيايش  نيست پس چرا بي نيايش كسي زنده نيست؟
 اگر زندگي جاده نيست پس چرا مرده ها در  حاشيه دفنند؟
 اگر زندگي ماه نيست پس چرا بي ماه، ماه و سالي نيست؟
 اگر زندگي  روز نيست پس چرا هر روز زندگي نو مي شود؟
 اگر زندگي وفا نيست پس چرا هيچ كس بي  وفا شِكَّرين نيست؟
 اگر زندگي سخا نيست پس چرا آسمان كه مي بارد زمين مي  رويد؟
 اگر زندگي لطيف نيست پس چرا خار، سبز و خشكش يكي است؟
 اگر زندگي دل  آويز نيست پس چرا دل، به غير او آويز نيست؟
 اگر زندگي طروات نيست پس چرا مگسان،  تخم، بر مردار مي نهند؟
 اگر زندگي زيبا نيست پس چرا مرده ها اينقدر  زشتند؟
 اگر زندگي لبخند نيست پس چرا به وقت مرگ لبخند نيست؟
اگر زندگي نور  نيست پس چرا شبهاي سياهش انگار زندگي نيست؟
 اگر زندگي جور نيست پس چرا "هر روز  دريغ از ديروز" دروغ نيست؟
 اگر زندگي زندگي نيست پس چرا هيچ چيز در توصيف زندگي  بهتر از زندگي نيست؟
 آري، زندگي خداست و شعر و مهر و عشق و بوسه و آغوش و آهنگ و  شور و سوز و ناز و ساز و بهار و آبي و ساده و رقص و صبح و چشم و كام و حال و رود و 
جوي و گل و رنگ و مست و اشك و لرز و صفا و خوب و زنده و صاف و شراب و
 خواب و نوش و  شاد و گنج و جاده و ماه و روز و وفا و سخا و لطيف و دل آويز و طراوت و زيبا و لبخند  و نور و جور و در آخر زندگي زندگي است



+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/04/25 توسط: nainy |

همسفر
پست شماره: 98

 

 متن زیر منتخبی است از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم

نوشته زنده یاد نادرابراهيمي 

توصیه می کنم که حتما تا انتها بخونین

 

هم سفر

در این راه طولانی - که ما بی خبریم

و چون باد می گذرد

بگذار خرده اختلاف هایمان با هم باقی بماند

خواهش می کنم !  مخواه که یکی شویم ،  مطلقا یکی

مخواه که هر چه تو دوست داری ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نیز باشد

مخواه که هر دو یک آواز را بپسندیم

یک ساز را،  یک کتاب را،  یک طعم را، یک رنگ را

و یک شیوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان یکی باشد،  سلیقه مان یکی  و رویاهامان یکی

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معنی شبیه بودن و شبیه شدن نیست

و شبیه شدن دال بر کمال نیست  بل  دلیل توقف است

عزیز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتی عاطفی  رسانده است؛

واجب نیست که هر دو صدای کبک، درخت نارون ،   حجاب برفی قله ی علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالی را دوست داشته باشند

اگر چنین حالتی پیش بیاید، باید گفت که یا عاشق زائد است یا معشوق

یکی کافیست

عشق، از خودخواهی ها و خود پرستی ها گذشتن است اما، این سخن به معنای تبدیل شدن به دیگری نیست

من از عشق زمینی حرف می زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن یکی در دیگری

عزیز من

اگر زاویه دیدمان نسبت به چیزی یکی نیست ، بگذار یکی نباشد

بگذار درعین وحدت مستقل باشیم

بخواه که در عین یکی بودن ، یکی نباشیم

بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چیز که مورد اختلاف ماست بحث کنیم

اما نخواهیم  که بحث ، ما را به نقطه ی مطلقا  واحدی برساند

بحث، باید ما را به  ادراک متقابل برساند نه فنای  متقابل

اینجا سخن از رابطه ی عارف با خدای عارف در میان نیست

سخن از ذره ذره ی وافعیت ها و حقیقت های عینی و جاری زندگیست

بیا بحث کنیم

بیا معلوماتمان را تاخت بزنیم

بیا کلنجار برویم

اما  سرانجام نخواهیم که غلبه کنیم

بیا حتی اختلافهای اساسی و اصولی زندگی مان را ،در بسیاری زمینه ها،  تا آنجا که حس می کنیم دوگانگی،  شور و حال و زندگی می بخشد

نه  پژمردگی و افسردگی و مرگ ،.......... حفظ  کنیم

من و تو حق داریم در برابر هم  قد علم کنیم

و حق داریم بسیاری ازنظرات وعقاید هم را نپذیریم بی آنکه قصد تحقیرهم را داشته باشیم

عزیز من ! بیا متفاوت باشیم



+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/04/25 توسط: nainy |

داستان های کوتاه و جالب
پست شماره: 97

به اندازه فاصله زانو تا زمين!

روزي دو مرد جوان نزد استادی آمدند و ازاو پرسيدند:

" فاصله بين دچار يك مشكل شدن تا راه حل يافتن براي حل مشكل چقدراست؟" استاد اندكي تامل كرد و گفت:


"فاصله مشكل يك فرد و راه نجات او از آن مشكل براي هر شخصي به اندازه فاصله زانوي او تا زمين است!"

  آن دو مرد جوان گيج و آشفته از نزد او بيرون آمدند و در بيرون مدرسه با هم به بحث و جدل

پرداختند. اولي گفت:" من مطمئنم منظور استاد معرفت اين بوده است كه بايد به جاي روي زمين

نشستن از جا برخاست و شخصا براي مشكل راه حلي پيدا كرد. با يك جا نشيني و زانوي غم در

آغوش گرفتن هيچ مشكلي حل نمي شود. "

  دومي كمي فكر كرد و گفت:" اما اندرزهاي پيران معرفت معمولا بارمعنايي عميق تري دارند و به

اين راحتي قابل بيان نيستند. آنچه تو مي گويي هزاران سال است كه بر زبان همه جاري است و

همه آن را مي دانند. استاد منظور ديگري داشت."

  آندو تصميم گرفتن نزد استاد بازگردند و از خود او معناي جمله اش را بپرسند. استاد با ديدن مجدد

دو جوان لبخندي زد و گفت:

" وقتي يك انسان دچار مشكل مي شود. بايد ابتدا خود را به نقطه صفربرساند. نقطه صفر وقتي است كه انسان در مقابل كائنات و خالق هستي زانو مي زند و از او مدد مي جويد.

بعد از اين نقطه صفر است كه فرد مي تواند برپا خيزد و با اعتماد به همراهي كائنات دست به

عمل زند. بدون اين اعتماد و توكل براي هيچ مشكلي راه حل پيدا نخواهد شد. باز هم مي گويم

فاصله بين مشكلي كه يك انسان دارد با راه چاره او ، فاصله بين زانوي او و زميني است كه برآن

ايستاده است!"

 

عالم فروتن ...

  گویند که زمانی در شهری دو عالم می زیستند . روزی یکی از دو عالم که بسیار پرمدعا بود ٬ کاسه گندمی بدست گرفت و بر جمعی وارد شد و گفت :

این کاسه گندم من هستم ! ( از نظر علم و ... ) و سپس دانه گندمی از آن برداشت و گفت :

و این دانه گندم هم فلان عالم است !

و شروع کرد به تعریف از خود .

خبر به گوش آن عالم فرزانه رسید . فرمود به او بگوئید :

 آن یک دانه گندم هم خودش است ٬ من هیچ نیستم...

 

ایمان واقعی ...

  روزی بازرگان موفقی از مسافرت بازگشت و متوجه شد خانه و مغازه اش در غیاب او آتش گرفته و کالا های گرانبهایش همه سوخته و خاکستر شده اند و خسارت هنگفتی به او وارد امده است .

فکر می کنید آن مرد چه کرد؟!

خدا را مقصر شمرد و ملامت کرد؟ و یا اشک ریخت ؟

او با لبخندی بر لبان و نوری بر دیدگان سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت : "خدایا ! می خواهی که اکنون چه کنم؟

مرد تاجر پس از نابودی کسب پر رونق خود ، تابلویی بر ویرانه های خانه و مغازه اش آویخت که روی آن نوشته بود :

مغازه ام سوخت ! اما ایمانم نسوخته است ! فردا شروع به کار خواهم کرد !

  -------------

جمله روز :  انتظار بهترین‌ها را داشته باشید و خود را برای بدترین حالت ممکن آماده کنید؛ در این صورت هرگز ناامید نمی‌شوید.



+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/04/25 توسط: nainy |

گل صداقت
پست شماره: 96

گل صداقت
داستاني از  پائولوكوئيلو سالها پيش در يكي از مناطق چين  باستان، شاهزاده اي آماده تاجگذاري مي شد اما بنا  به  قانون، بايد اول ازدواج ميكرد. از آنجا كه همسر او ملكه آينده مي شد، بايد  دختري  را  پيدا مي كرد كه بتواند به طور كامل به او طمينان كند. بنابر اين با مرد  خردمندي  مشورت  كرد و تصميم گرفت تمام دختران
 جوان منطقه را دعوت كند و دختري را كه  سزاوار  ازدواج  با امپراطور باشد، انتخاب
 نمايد. 
  دختر خدمتكار قصر نيز عاشق شاهزاده  بود  و با  وجود اينكه مي دانست فقط زيباترين و ثروتمندترين دختران دربار در آن مجلس  حضور  دارند،  تصميم گرفت از اين فرصت استفاده كرده و دست كم يك بار از نزديك، شاهزاده  را  ببيند. 
سرانجام روز موعود فرارسيد و شاهزاده در ميان درباريان ايستاد و شرايط  رقابت  را 
اعلام كرد: 
"  به هر  يك از شما دانه اي مي دهم. فردي كه بتواند در مدت شش  ماه،  زيباترين گل را براي من بياورد،ملكه آينده چين مي شود." 

دختر، دانه را  گرفت و  در گلداني كاشت و از آنجا كه مهارت چنداني در باغباني نداشت، با دقت  و  بردباري زيادي به خاك گلدان رسيد. 
سه ماه گذشت و هيچ گلي سبز نشد. او هر چيزي را  امتحان  كرد. با كشاورزها صحبت كرد، آنان راه هاي مختلف گلكاري را به او آموختند  اما  هيچكدام از اين راهها،
 نتيجه نداد. 
هر روز احساس ميكرد از رويايش دورتر شده اما  عشقش  مانند قبل، زنده بود.  
سرانجام، شش ماه گذشت و هيچ گلي در  گلدانش سبز نشد.  با اين  كه چيزي براي نمايش نداشت اما مي دانست در آن دوران، چقدر زحمت  كشيده،  بنابراين با مادرش صحبت كرد كه  اجازه دهد در روز و ساعت موعود به قصر برود. در دلش  مي 
دانست اين آخرين ملاقات با معشوق است. روز ملاقات فرا رسيد. دختر با گلدان 
خالي  منتظر  ماند و ديد همه دختران ديگر، نتيجه هاي خوبي گرفته اند: هر كدام
 گل  بسيار  زيبايي  به رنگ ها و شكل هاي مختلف در گلدان هاي خود داشتند. 
  لحظه موعود فرا  رسيد،  شاهزاده وارد شد و هر كدام از گلدان ها را با دقت ررسي كرد. وقتي كارش  تمام  شد،  نتيجه را اعلام كرد. دختر خدمتكار، همسر آينده او بود. همه حاضران اعتراض  كردند  و  گفتند كه:  
"شاهزاده درست همان فردي را انتخاب  كرده كه در گلدانش، هيچ گلي  نروييده ست." 
 
شاهزاده با خونسردي، دليل انتخابش  را توضيح داد و گفت:  
"اين  دختر،  تنها فردي است كه گلي را به ثمر رسانده كه او را سزاوار همسري
 امپراطور  مي  كند،  گل صداقت. همه دانه هايي كه به شما دادم، عقيم بودند و امكان نداشت گلي  از  آنها  برويد." 



+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/04/25 توسط: nainy |

داستان لیوان آب
پست شماره: 95

داستان لیوان آب

استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند : پنجاه گرم , صد گرم و ...استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی‌دانم دقیقاً وزنش چقدر است.

اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.

شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی‌افتد.

استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می‌افتد؟

یکى از شاگردان گفت: دست‌تان کم‌کم درد می‌گیرد.

حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟

شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست‌تان بی‌حس می‌شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می‌گیرند و فلج می‌شوند.. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.

استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟

شاگردان جواب دادند: نه

پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می‌شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.

استاد گفت: دقیقاً. مشکلات زندگى هم مثل همین است.

اگر آنها را چند دقیقه در ذهن‌تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی‌ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد.

اگر بیشتر از آن نگه‌شان دارید، فلج‌تان می‌کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.

فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است.. اما مهم‌تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.

به این ترتیب تحت فشار قرار نمی‌گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می‌شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می‌آید، برآیید!

 

دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است!


 



+ | نوشته شده در: پنجشنبه 1388/04/25 توسط: nainy |

مثل مداد باش
پست شماره: 94

پدر بزرگ، درباره چه مي نويسيد؟
درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه مي نويسم، مدادي است که با آن مي نويسم. مي خواهم وقتي بزرگ شدي، مثل اين مداد بشوي.
پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چيز خاصي در آن نديد:
اما اين هم مثل بقيه مداد هايي است که ديده ام
پدر بزرگ گفت: بستگي دارد چطور به آن نگاه کني، در اين مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بياوري ، براي تمام عمرت با دنيا به آرامش مي رسي !

صفت اول: مي تواني کارهاي بزرگ کني، اما هرگز نبايد فراموش کني که دستي وجود دارد که هر حرکت تو را هدايت مي کند. اسم اين دست خداست، او هميشه بايد تو را در مسير اراده اش حرکت دهد.

صفت دوم: بايد گاهي از آنچه مي نويسي دست بکشي و از مداد تراش استفاده کني. اين باعث مي شود مداد کمي رنج بکشد اما آخر کار، نوکش تيز تر مي شود (و اثري که از خود به جا مي گذارد ظريف تر و باريک تر) پس بدان که بايد رنج هايي را تحمل کني، چرا که اين رنج باعث مي شود انسان بهتري شوي.

صفت سوم: مداد هميشه اجازه مي دهد براي پاک کردن يک اشتباه، از پاک کن استفاده کنيم. بدان که تصحيح يک کار خطا، کار بدي نيست، در واقع براي اينکه خودت را در مسير درست نگهداري، مهم است.

صفت چهارم: چوب يا شکل خارجي مداد مهم نيست، زغالي اهميت دارد که داخل چوب است. پس هميشه مراقب باش درونت چه خبر است.
و سر انجام پنجمين صفت مداد: هميشه اثري از خود به جا مي گذارد. پس بدان هر کار در زندگي ات مي کني، ردي به جا مي گذارد و سعي کن نسبت به هر کار مي کني، هشيار باشي وبداني چه مي کني


 

 

 


+ | نوشته شده در: دوشنبه 1388/04/22 توسط: nainy |

کوله پشتی و خدا
پست شماره: 93

كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد.

رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.



× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: چهارشنبه 1388/04/17 توسط: nainy |

برای آمادگی بیشتر در امتحانات توصیه های تغذیه ای زیر پیشنهاد می شود
پست شماره: 92



× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: سه شنبه 1388/02/29 توسط: nainy |

اضطراب امتحان و راههای کاهش آن
پست شماره: 91

  • آیا تاکنون از خود پرسیده‌اید که چرا از امتحان می‌ترسید؟
  • آیا تابحال به صورت عمیق به این موضوع فکر کرده‌اید که چه عواملی در ترس و اضطراب نسبت به امتحان مؤثر بوده‌اند؟
  • آیا در زندگی تحصیلی راههایی برای کاهش این نوع اضطراب یافته‌اید؟


  • × ادامه مطلب ×

    + | نوشته شده در: سه شنبه 1388/02/29 توسط: nainy |

    توصیه هایی مهم برای امتحان
    پست شماره: 90



    × ادامه مطلب ×

    + | نوشته شده در: سه شنبه 1388/02/29 توسط: nainy |

    فصل امتحانات
    پست شماره: 89



    + | نوشته شده در: سه شنبه 1388/02/29 توسط: nainy |

    به سلامتیِ
    پست شماره: 88

    به سلامتیِ درخت نه به خاطرِ ميوه‌ش، به خاطرِ سايه‌ش.
     
    به سلامتیِ ديوار! نه به خاطرِ بلنديش، واسه اين‌که هيچ‌وقت پشتِ آدم رو خالی نمي‌کنه.
     
    ...



    × ادامه مطلب ×

    + | نوشته شده در: یکشنبه 1388/02/27 توسط: nainy |

    همیشه اونطورکه ما فکر میکنیم نیست
    پست شماره: 87


     همیشه اونطورکه ما فکر میکنیم
    نیست 
    ________________________________
     یک روز توی پیاده رو به طرف میدان تجریش می رفتم...
        از دور دیدم یك كارت پخش كن خیلی با كلاس ، كاغذهای رنگی قشنگی دستشه ولی به هر كسی نمیده!
        خانم ها رو که کلا تحویل نمی گرفت و در مورد آقایون هم خیلی گزینشی رفتار می كرد و معلوم بود فقط به كسانی كاغذ رو می داد     كه مشخصات خاصی از نظر خودش داشته باشند ، اهل حروم كردن تبلیغات نبود...
        احساس كردم فكر می كنه هر كسی لیاقت داشتن این تبلیغات تمام رنگی گرون قیمت رو نداره ،لابد فقط به آدمهای باكلاس و شیك پوش و    با شخصیت میده! از كنجكاوی قلبم داشت می اومد توی دهنم...!!!
        خدایا ، نظر این تبلیغاتچی خوش تیپ و با كلاس راجع به من چی خواهد بود؟! آیا منو تائید می كنه ؟!! 
        كفشهامو با پشت شلوارم پاك كردم تا مختصر گرد و خاكی كه روش نشسته بود پاك بشه و كفشم برق بزنه! 
        شكم مبارك رو دادم تو و در عین حال سعی كردم خودم رو بی تفاوت نشون بدم!
        دل تو دلم نبود. یعنی منو می پسنده ؟ یعنی به من هم از این كاغذهای خوشگل میده...؟!
        همین طور كه سعی می كردم با بی تفاوتی از كنارش رد بشم با لبخند نگاهی بهم كرد و یک كاغذ رنگی به طرفم گرفت و گفت :
         " آقای محترم! بفرمایید ! "     قند تو دلم آب شد! با لبخندی ظاهری و بدون دستپاچگی یا حالتی كه بهش نشون بده گفتم :  ا ِ ، آهان ، خب چرا من ؟
        من كه حواسم جای دیگه بود و به شما توجهی نداشتم! خیلی خوب ، باشه ، می گیرمش ولی الآن وقت خوندنش رو
     ندارم!"  كاغذ    روگرفتم ...
       چند قدم اونورتر پیچیدم توی قنادی و اونقدر هول بودم كه داشتم با سر می رفتم توی كیك تولدی كه دست یک آقای میانسال بود! وایسادم
        وبا ولع تمام به كاغذ نگاه كردم ، نوشته بود : 
    به پایین صفحه مراجعه کنید!!
     


    + | نوشته شده در: یکشنبه 1388/02/27 توسط: nainy |

    وطن یعنی چه
    پست شماره: 86

     روز ملی خیلج فارس گرامی باد.
      
        شعرزیر از علیرضا شجاع پور با
     عنوان وطن یعنی چه  که در قالبی نو
     و با نگاهی ملی میهنی سروده شده
     است. 
      درود بر ایشان   
       
       
       
    وطن یعنی چه، یعنی دشت صحرا؟
     وطن یعنی چه، یعنی باغ،
     بیشـــــه؟

     وطن یعنی چه، یعنی شهر، خانه؟
     وطن یعنی چه، یعنی کار،
     پیشـــــه؟
     
    وطن یعنی همه آب و همه خاک
     به گاه شیرخواری گاهواره

     وطن یعنی پدر ، مادر ، نیاکان
     وطن یعنی هویت ، اصل ، ریشه
     وطن یعنی محبت ، مهربانی
     وطن یعنی نگاه هموطن دوست 
    وطن یعنی قرار بیقراری
     وطن یعنی هوای کوچه ی یار
     نگاهی زیرچشمی ، عاشقانه
     وطن یعنی غم همسایه خوردن 
    وطن یعنی زلال چشمه ی پاک
     ستیغ و صخره و دریا و هامون 
    دنا ، الوند ، کرکس ، تاق بستان

    ......



    × ادامه مطلب ×

    + | نوشته شده در: دوشنبه 1388/02/21 توسط: nainy |

    كتاب دستی زندگی برای سال
    پست شماره: 85

     
    كتاب دستی زندگی برای سال 1388 
    زندگی شما می‌تواند به زیبایی رویاهایتان باشد. فقط باید باور داشته باشید که می‌توانید کارهای ساده‌ای انجام دهید. در زیر لیستی از کارهایی که می‌توانید برای داشتن زندگی شادتر انجام دهید، آورده شده است.
     هر روز آنها را به کار بگیرید و از زندگی خود در این سال لذت ببرید. 

    ...



    × ادامه مطلب ×

    + | نوشته شده در: دوشنبه 1388/02/21 توسط: nainy |

    پیام پیامبر (ص) به دختران امروز
    پست شماره: 84

    آیا پیام پیامبر صلی الله علیه و آله ویژه‌ی مردان است؟

    و آیا زنان هم مخاطب پیام پیامبر صلی الله علیه و آله قرار می گیرند؟

    پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله همچون همه انبیاء با دو هدف، هدایت مردم را آغاز و دنبال کرد:

    ....



    × ادامه مطلب ×

    + | نوشته شده در: دوشنبه 1388/02/21 توسط: nainy |

    آخرين مطالب
    خودرا مجبور به پیشرفت کنید
    عید قربان
    عذر خواهی
    نامگذاری در ایران/ پایتخت
    یک خاطره
    مناجات
    زن از دیدگاه..
    ای عابر خسته
    ای عابر خسته
    از دکتر علی شریعتی
    رکاب بزن
    سلف سرویس
    امیرکبیر گریست
    سرخس و بامبو
    زندگی
    همسفر
    داستان های کوتاه و جالب
    گل صداقت
    داستان لیوان آب
    مثل مداد باش


    منوی اصلی
    صفحه نخست
    ایمیل به مدیر
    آدرس آرشیو

    نویسندگان
    nainy
    نایینی

    توضيحات
    من دختر ایرانم و ایران وطن من
    جز مهر وطن نیست بیان و سخن من
    این وبلاگ اختصاصی کمیته دخترانه یکی از هنرستانهای دخترانه ناحیه 5 استان اصفهان می باشد

    صفحه پروفایل مدیر وبلاگ

    دسته بندی ها
    نماد دلیری و بی باکی زن ایرانی
    زن در پیشینه پارسیان
    مقام زن در ایران باستان و زمان هخامنشی
    در ایران باستان دختران در گزینش همسر آزاد بودند
    وضعیت اجتماعی زن در ایران باستان
    وضعیت اجتماعی زن از مهاجرت آریاها تا هخامنشی
    زن ایران باستان از زبان کوروش آریامنش
    دلاور بانوان ایرانی
    اسفندگان،روز زن در ایران باستان
    ازدواج با عشق چه اشکالی داره
    گروه های مذهبی انحرافی
    خواندن کل اين متن بيشتر از 3 دقيقه زمان شما را نخو
    ضرب المثلهایی از دنیای دختران
    دختر و گل
    ارزش دختر در فرهنگ اسلامی
    خوشحال کردن دختران
    دختر بد شانس
    کجای این دنیا هستیم
    تاریخچه یلدا
    من کم کم داره یادم میره
    داستان لیلی و مجنون
    ورزش چیه این روزها
    شگفتی دخترانه
    نوشته هاي من

    آرشيو مطالب
    88/09/01 - 88/09/07
    88/08/05 - 88/08/21
    88/08/08 - 88/08/14
    88/07/08 - 88/07/14
    88/06/22 - 88/06/31
    88/05/08 - 88/05/14
    88/04/22 - 88/04/31
    88/04/05 - 88/04/21
    88/02/22 - 88/02/31
    88/02/05 - 88/02/21
    88/02/08 - 88/02/14
    88/02/01 - 88/02/07
    88/01/22 - 88/01/31
    88/01/08 - 88/01/14
    87/12/22 - 87/12/30
    87/12/08 - 87/12/14
    87/11/22 - 87/11/30
    87/11/05 - 87/11/21
    87/11/08 - 87/11/14
    87/11/01 - 87/11/07
    87/10/22 - 87/10/30
    87/10/08 - 87/10/14
    87/10/01 - 87/10/07
    87/09/22 - 87/09/30
    87/09/05 - 87/09/21
    87/09/08 - 87/09/14
    87/09/01 - 87/09/07
    87/08/22 - 87/08/30

    عناوین مطالب وبلاگ

    پیوندهای روزانه

    مادرانه
    وضع دختر ایرونی در دانشگاه
    زبان و جنسیت
    عادات خوب عادات بد
    خود درمانی
    اخبار دختر ایرونی
    داستان لیلی و مجنون
    صفحه پزشکی دختر ایرونی
    گالري قالب وبلاگ
    فروشگاه تک پی سی
    آرشيو پيوند ها

    پیوندها
    "تیلوری از جنس ممنوعه"
    بازی و سرگرمی
    شهر هرت کجاس
    یه سایت باحال بالاترین
    خبرگزاری زنان ایرانی
    دوران انتظار
    vebgard
    هوای تازه
    کوروش
    موسیقی
    آسمون
    پاتوق دنج
    دختر و پسر 57
    دختران عاشق عاطفه و پسران دنبال رابطه؟!
    فردای من
    یه دوست
    طب ایرانی
    دوست یابی آسان
    اطلاعات مخابرات
    رازقی پرپر شد
    سلطان خوانندگان معين
    عشق
    سجاد رحیمی مدیسه
    بیرجند شهر فرهنگ
    مشکلات کامپیوتری
    گالري قالب وبلاگ
    فروشگاه تک پی سی

    سایر ابزارها

    Copy Right © http://nainy.blogfa.com .:. Template Designer: GHALEBKADEH